قرار بود آخرین امضای قرارداد رو ساعت 6 انجام بدیم...
ما هم بندری داشتیم میرفتیمو کلی ذهنمون رفته بود سمته رمال ک نـــــــــــــــــــه انگار حرفاش درست بوده بدبخت!
هیچی دیگه کلی گفتیم خدایا شکرت ک زندگی مارو داری بر میگردونی به حالت اول!
تازه پز هم دادیم ک دیدین گفتم پوله روضه و کربلا رو خود امام حسین میده و فلان وفلان...
تازه به مامی گفتم خوب امام حسین زد پسه کله فاطمه و زهرا...آخه اونا میگفتن روضه نگیریم امسال...
کربلا هم ک دیگه هیچ!
بگذریم...
آقا شد ساعت 6وبیست دقیقه،من زنگیدم ب زهرا گفتم چی شد؟
با لبو لونچ آویزون گفت دیدی به بابا زنگ نزدونو فلانو فلان...
خدا
این رماله دروغ نگفت به چند دلیل...
یکیش اینکه سحر و جادو رو تو توی قرآنت دربارش گفتی...پس هست و وجود داره!
دومش اینکه حاج آقای عزیز دلم این مرد رو تایید کرده!
سوم اینکه بابا زیزی هم آمارشو توپول در آورده و تایید کرده!
اما
خدا
یکی نیست به من بگه اگه قرار باشه سحر اینجور ک برا ما تعریف شده وجود داشته باشه اونوقت یعنی یه چیزی وجود داره ک حتی جلوی خواست تو رو هم بگیره؟؟؟؟
خدا
اینایی ک سحر میکنن یعنی واقعا به اون دنیا اعتقاد ندارن؟
آخه سحر کردن قشنگ خوده حق الناسه...مگه میشه از شرش راحت شد بعدا؟
خدا
یه آهنگه افغانی دارم گوش میدم،قدیمیه ها قدیمی...
یه چندتا بیتش خیلی برام جالبه
میگه "وای از دنیا که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار میترسد
عاشق از آواز دیدار میترسد
پنجه ی خنیاگران از تار میترسد
شهسوار از جاده هموار میترسد
این طبیب از دیدن بیمار میترسد"
یه حسه بدی داره توش...حسی سراسر بی اعتمادی و خلاء روحی و عاطفی...
خدا
واسه رمالو اینا خودت میدونی ک ته دلم چیه!
من چشمم به دسته توئه
هر وقت خواستی بده هروقت هم خواستی بگیر...
فقط یه کاری نکن جلوی خلق تو سرافکنده باشیم...
تو همیشه شاهد بودی بابای من یه جوری همیشه به خلق تو داده و میده ک انگار پول چرک کف دسته
همیشه هم اعتقاد داشته هر یه قرونی ک در راه رضای تو بده هزار هزارشو میچپونی تو جیبش...
همونجور ک تا حالا دستگیرمون بودی...
خدا
زندگیمونو به خودت میسپرم...
خدا
هنوز برام سواله ک چرا فقط من سحر نشده بودم!
فاطمه میخواد هرجوری هست این مساله رو توجیه کنه!
دیروز میگه نرگس یادته تو زمانی ک میرفتی دانشگاه یه چیزی مینداختی گردنت؟شاید واسه خاطر اونه!
میخواستم بهش بگم فاطمه برو کشکتو بساب عزیزم اینقدرم خودتو درگیرش نکن...
اون دعایی ک من از خودم آویزون میکردم جوشن کبیر بود...
خیلی سال بود ک دیگه نمی انداختم گردنم اما از وقتی ک جریان این رماله اومد تو خونه ما من دوباره آویزونش کردم...
با اینکه خیلی وقته دعایی ک رماله داده توی خونس اما من از خودم آویزونش نکردم...
برچسب:
نویسنده: مریم قاسمی