خرید بک لینک
امروز صد برابر دیروز بهم فشار اومد...

دیگه جایی ک آذر هست واقعا عین جهنم میمونه

واقعا بهم فشار اومد...

بعد خدا تو میگی چرا میای ازش حرف میزنی!

خدایا

این دخترا چرا اینجور شدن آخه؟؟؟

دختره به پسره میگه میسیزشو بردار،هر کاری میکنی یه جور باشه بفهمن من مجردم!

یعنی این شوخی در حدیه ک ب یه پسر غریبه بکنی اونم تو محل کارت!!!!!

آذر کثافت هم با رضوی یه ور...

یعنی دلم میخواد بکشمشون...

رفتاراشون هیچ حدو مرزی نداره...

اینکه اگه رضوی بو گندو به آذر پیشنهاد بده آذر حتی کوچکترین تاملی نمیکنه و از خدا خواسته خودشو در اختیارش میزاره!

اینه ک من میدونم این الکی بازی ها فقطو فقط برا خندیدن نیست برا دم دستی نشون دادنشه!

و متاسفانه اونقدر این رفتارا شنیع شده ک هر خری هم از صد فرسخی بهش نگاه کنه میفهمه پشت این شوخی ها یک دنیا التماسه!...

جالب اینه ک آذر جرات نداشت این کارارو با پرپر بکنه چون اون قابل دسترسش نبود اما رضوی کودن...

خدایی برام سوال پیش اومده اینا چطور میتونن نزدیک رضوی برن!!!!

پسره اونقدر بو گند میده ک من حتی از کنارش رد میشم نفسمو حبس میکنم...

اینقدر هم سرو گوشش میجنبه ک من کاملا ازش فراریم...

یعنی با کیانوش و پرپر بگو بخند بکنم با این میمون حتی نمیتونم سلام داشته باشم!

یاد کیانوش افتادم...

از بس نسترن به کیانوش میگه آقا کیانوش،امروز کیانوش میخواست نسترنو دلداری بده ک نمیتونه با لهجه انگلیسی صحبت کنه،برداشته میگه شما 20 ساله داری فارسی حرف میزنی چه انتظاری داری؟؟؟

من ک تا این حرفو زد پهن زمین شدم...بهش میگم یعنی 20 سال بهش میخوره؟؟؟

کیانوشم گیج بود،انگار باورش نمیشد نسترن بیشتر از 20 بخوره...

حالا نسترن 31سالشه...

بس ک این بچه لوس و گوگولی حرف میزنه...یه جور میگه آقـــــــــــــــا کیانوش!من اینور دلم میره چه برسه به اون کیانوش گوگولی...

خداوکیلی این پسر حیفه ک یه ارازل و اوباشی مثل آذر بخوان با این رفتاراشون این بچه رو خراب کنن...

وقتی باهات حرف میزنه یه پاکی و معصومیتی تو نگاهشه،هیچوقت بیشتر از چند ثانیه تو چشم آدم نگاه نمیکنه...یه انگشتر عقیق هم تو انگشت کوچیکشه،همیشه هم یا ریش داره یا ته ریش نسبتا بلند...

با رضوی و پرپر هم زیاد نمیپره ترجیچ میده تنها باشه...

خدایا خودت این بچه رو حفظ کن...

خدایا خودت به آذر دو چشم بینا بده و یه عقلی ک درک داشته باشه!

خدایا خودتاین جوونای مشتاق ازدواجو،همسر بده...خدا خدایی خیلی نامردیه دیگه،اینا هم دیگه از زور بی همسری زده به سرشون واقعا خودت به دادشون برس...

خدا

اصلا بوی حمیدرضا نمیاد!

وقتی بوی حمید نمیاد یعنی هیچ خبری نیست...

با این حال امروز هم به خاطر حمیدرضا رفتم کنگره...

همش هم تمرکز میکردم تا ببینم اصلا بوی حمیدرضا به مشامم میخوره یا نه!

اما دریغ از یک ذره...انگار اونور کره ی زمینه...

هیچ حسی نداشتم...هیچ حسی...

فردا دیگه نمیرم کنگره...

به اندازه کافی امروزو دیروز از دست کارای آذر و بچه ها حرص خوردم...

یه بار هم به راحل پریدم...یه بار هم ب پرپر....

الان از راحل عذرخواهی کردم اما هر بار واسه پرپر اس نوشتم نمیدونم چرا حس میکردم دور از شانمه ک بفرستم براش!

آخرم ننوشتم...حالا ک دیره ولی اگه فردا یادم بود ازش عذرخواهی میکنم...

یعنی میدونی دلم میخواد از همشون عذرخواهی کنم ک بگم مثلا من خیلی دختر خوبیم!

منو دوست داشته باشین!

ما چادری ها بد نیستیم فقط کمی با اصولی ک بهمون دادن رفتار میکنیم!

اما

آخرش هم بعضی ها هستند مثل فهیمه و شادی ک اگه تا آرنجتو عسل کنی بزاری دهنشون بازم دستتو گاز میگیرن...

این آدما معلوم نیست چه زخمی از امثال ما خوردن ک اینقدر عناد دارن...

مثلا همین امشب داشتم در رابطه با کارای بچه ها توی گروه حرف میزدم،نسترن همون اول نوشت نرگس هر کسیو تو گور خودش میزارن،از کجا معلوم ک آذر پاک از دنیا نره و فلانو فلان...

این حرفش یعنی اینکه نرگس چرا تو فکر میکنی خیلی پاکو صالحی؟

چرا آذرو قضاوت میکنی؟

در صورتی ک من با شخص آذر کاری ندارم،با عملکرد آذر کار دارم...کار زشت،همیشه زشته...من دارم میگم این کار زشته و شان و ارزش مارو پایین میاره...

جالب اینه ک هم زینب هم نسترن حرفمو تایید کردن و حتی زینب گفت ک نگاه رضوی به آذر عین نگه یه خریدار به جنس بنجوله!

همون چیزی ک من همیشه تو چشم های رضوی میبینم...

و من دلم نمیخواد با خندیدنم به این رفتارها مهر تایید بهش بزنم و خودمو هم کوچیک و بی ارزش کنم...

و از همه جالبتر اینکه مهیا همه ی این حرفارو خوند ولی به روی خودش نیاورد ک حرفی برای تایید و یا رد صحبتامون بزنه!

مهیایی ک ظهر به من توپیده بود ک نرگس چرا اینقدر سخت میگیری!

و دقیقا لحنش این بود ک نرگس چرا اینقدر خودتو میگیری واسمون!

و حقیقتا من باید خودمو براشون بگیرم چون برای خودم ارش قائلم!

منی ک به تک تکشون فهموندم اگه حتی میدونین درباره متاهل بودنم دارم بهتون دروغ میگم اما شماها برام بی ارزش ترین آدمایی هستین ک اطرافم دارم...

باید با آذر حرف بزنم...هرجوری هست باید باهاش حرف بزنم

برچسب: نویسنده: مریم قاسمی تاريخ: شنبه 13 شهريور 1395 ساعت: 21:27

صفحه بندی