به قول نسترن دیگه نمیشه نگام کرد!
دو هفتس تو خونه نشستم در نیمدم!
از رو تخت بلند نشدم!
دیروز رفتم ک از بانک سر کوچه پول اجاره خونه رو بگیرم
پسرا و مردا رو ک تو کوچه بودن میدیدم همه تنم میلرزید از ترس،همش فکر میکردم الانه ک بهم حمله کنن!
نمیدونم چه مرگم شده بود...عینه اینا ک از یه سیاره دیگه میان و به همه چیز شک دارن!
چادرمو همچین دور خودم پیچیده بودمو سفت چسبیده بودم یکی نمیدونست فکر میکرد چادره میخواد فرار کنه!
تازه با اون همه ترسی ک در حد فوبیا به جونم نشسته بود وقتی داشتم برمیگشتم دیدم یه وره چادرم بس تابیده بودمش دورم،رفته لا پام!!!!
یعنی قیافه من دیدنی بود اون لحظه...عین این جن زده ها با وحشت اون دوتا مردی ک جلوم وایساده بودنو داشتن باهام حرف میزدنو نگاه می کردمو همش با خودم میگفتم نکنه دیده باشن!نکنه بقیه دیده باشن!نکنه فکر کنن از قصد این کارو کردم!نکنه بایفتن دنبالم!
اصلا حالم خراب بود...
جالب اینه ک تماما تو کوچه خودم هم بودم،یعنی با چشمام خونه رو هم میدیددم ولی ترسم اونقدر زیاد و عجیب بود ک هر چی به خودم میخواستم بفهمونم ک باید آروم باشم و این مسیریه ک سه ساله دارم توش راه میرم،فایده نداشت!
خدا
دیشب نماز شب خوندم...
پریشب ک بیدارم نکردی،درسته ک به روی خودم دیگه نمیارم ولی خودت شاهدی ک از درون آسیب میبینم...
روزایی ک نماز شبمو خوندم اونقدر انرژی واسه زندگی کردن دارم ک حس میکنم رو ابرام...سبک و آروم....
خدا
فردا شب قرار برا فاطمه خاستگار بیاد...
هنوز هم تکلیف مهمان پذیر مشخص نشده...
این اولین خاستگاراییه ک بعد از باطل کردن سحر قراره بیاد!
دوست داشتم منم اونجا باشم اما این اولین باریه ک بیکارم و توی تهران موندم!
نمیدونم واقعا به خاطر نسترن موندم یا واقعا خودم نمیتونستم مشهدو تحمل کنم...
اون خونه و رفتار آدماش برام سخته...پیش اونا همش دارم نقش بازی میکنم و دیگه خودم نیستم
واس همین زیاد نمیشه پیششون بمونم...
برچسب:
نویسنده: مریم قاسمی